محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
152
اكسير اعظم ( فارسى )
و رگهاى باريك را مىشكافد پس به سوى لحم و عصب و عظم ميروند و چون اين علت در دماغ پيدا شود و آن ارتقاى خون فاسد به اختلاط صفرا به سوى بعض اجزاى دماغ يا اكثر آن است نوع واحد گردد و او آن است كه در جلد منبسط مىشود پس در آنجا اندر غشاى موضوع بر تحف و يا در غشاى موضوع بر دماغ و يا در بن هر دو منبسط گردد و با اين خون فاسد در عروق دماغ حاصل مىشود . و اما قسم دوم كه آن عميق است درد عارض نمىشود زيرا كه قبل از آنكه در دماغ فرو رود مريض را هلاك مىكند چه دماغ متحمل مثل اين الم نمىشود نمىبينى كه اكثر به مشاركت عضو بعيد متألم مىگردد فكيف كه او بنفسه متألم شود و ماده حاده اكاله او را مس كند . و فرق ميان اين مرض و قرانيطس حار آن است كه آن عقل را زائل مىكند و با وى تپ مطبقه مىباشد و چشمها سرخ مىگردد و به اين علت تپ و زوال عقل نمىباشد بلكه مريض در سر خود آتش ملهتب مىيابد و بر آن طاقت صبر و قرار نميدارد . و علاجش آن است كه فصد قيفال و رگ پيشانى و رگ منخرين و هر دو رگ زير زبان به حسب امكان و مطاوعت قوت يكى بعد ديگرى بگشايند بعده بشرب ماء الشعير و اغذيه مرطبه مثل كاهو و قطونا و كاسنى و حريرهاى معمول از نشاسته و روغن بادام لزوم نمايند و نظر به سوى چيزهاى سرخ براق براى جذب ماده به سوى ظاهر به مشاكلت نمايند . و لزوم اين ضماد نمايند جراده كدو مغز خيار برگ عنب الثعلب صندل سفيد حضض اطراف بيدبرگ بنفشه نيلوفر برگ اسبغول به مقادير لائق علت گرفته باريك سوده با سركه آميخته بر سر ضماد كنند و يا سفيده تخم مرغ را با روغن گل خام آميخته سرد نموده بر سر گذارند و هر ساعت كه گرم گردد تبديل نمايند . و باكى نيست كه بالاى ضماد مذكور اندكى روغن بنفشه بچكانند لا سيما وقت ظهور نقصان و كمى در علت بعده جو مقشر و برگ بنفشه و نيلوفر هر واحد كف كبير پوست خشخاش سبوس گندم هر واحد كف برگ عنب الثعلب دو كف بپزند تا مهرا شود پس صاف كرده و نيم گرم بر سر ريزند و بثفل آن تكميد سر نمايند . و اگر بينند كه از اين بيمار را قلق مىشود در هوا سرد كنند پس بر سر ريزند در هر روز به دفعات متوالى و بهترين چيزها كه در اين مرض استعمال كنند اين ضماد است بگيرند برگ عنب الثعلب و تخم آن و سيب رسيده و هر دو را نرم كوفته در سركه ممزوج نو به روغن بنفشه بجوشانند تا مثل مرهم گردد بعده اندك آرد جو و سويق او آميخته مثل خاگينه كنند و بر سر از آن خضاب غليظ نمايند و چون مرض انحطاط يابد و قلق زائل شود و در قاروره آثار نضج پديد آيد اگر قوت مطاوعت كند به اين مطبوخ مسهل دهند برگ عنب الثعلب برگ خطمى برگ خبازى هر واحد دسته تمر هندى سى درم ترنجبين بيست درم آلو بست عدد عناب يك كف سپستان يك كف . و اگر توت شاهى بهم رسد و كف كبير همه را به دستور مطبوخ جوشانيده صاف نموده شربتى از آن به قدر قوت عليل و فصل گرفته هفت درم فلوس خيارشنبر در آن ماليده نيم گرم بنوشانند . و اگر قوت كفايت كند دو سه بار اين مطبوخ استعمال كند و هر گاه اندك بقيه مرض بماند اين سعوط به كار برند بگيرند شياف ابيض كه در آن اقليميا نباشد و انزروت او به شير خر پرورده باشند به قدر طسوج و در شير دختران حل كرده اندكى روغن بنفشه يا روغن نيلوفر و روغن كدو يا روغن تخم خيار بر آن انداخته بهم زنند و صاف كرده قدرى سرد نموده سعوط كنند پس اگر از اين راحت يابد و در چشم او اشك نيايد لزوم اين سعوط نمايند كه مريض از اين صحت يابد . و اگر اشك سائل شود و از آن راحت نيابد شير دختران از پستان بر سر دوشند و بنهادن پارچه مبلول به آب طلع و گلاب باندك سركه و روغن گل بهم آميخته بر سر لزوم نمايند و مسكن و خوابگاه مريض در جائى كه در آن هوا سرد بسيار آيد مقرر سازند و از مشى در آفتاب و قرب آتش حذر كنند و بر بنفشه و نيلوفر آب سرد پاشيده ببويانند . و اگر صاحب اين مرض را آب عصى الراعى به شير دختران سعوط كنانند اثر نيك بخشد و گاهى عصى الراعى و طحلب و برگ اسبغول سائيده قدرى سركه آميخته بر سر ضماد ميكنند و اين ضماد در اول اين مرض و در آخر آن نيكو است . و اما نطول صلاحيت استعمال ندارد مگر در آخر اين مرض . و اگر به اين علت در ابتدا تپ لازم گردد و بر روى مريض نمشن بنفسجى ظاهر شود بى شك عليل هلاك گردد . و اگر چهره او مع ظهور تپ زرد گردد و اسهال او را عارض نشود خلاص يابد و اين مرض از امراض مشتبهه است بايد كه هنگام وقوع آن تأمل تمام در علامات و معالجه آن نمايند . سرهندى در شرح اسباب مىنويسد كه ديدم اين مرض را مع علامات او كه بعد قى بر نهار حادث شده بود و هنوز نوبت اختلاط عقل و سياهى چهره نرسيده بود و علاجش بنوشانيدن فادزهر و نارجيل دريائى نمودم و صحت يافت و حمره كه به كودكان افتد تدبيرش علاج عطاش است كه بعد ليثرغش بيايد بهر آنكه از قانون و شرح آن حمره و عطاش در صبيان مرض واحد ظاهر مىشود . رازى در حاوى كبير نوشته كه گاه مرضى شبيه بقرانيطس به غير تپ عارض شود و بودن او به غير حمى دليل بر خالى بودن آن از دردست ليكن با قلق شديد و جهيدن بود كه صاحب او را قرار نباشد و خواهد كه بر ديوارها برجهد و گاه بر بستر بغلطد و گاهى به قوت بنشيند و گاهى به ضعف